29 October 2007

قسمت اول


من یک دختر زیبا بودم.و خودم را برای کنکور آماده می کردم.
و بیشتر روزها در خانه تنها بودم و درس می خواندم.مادرم
از 7 صبح تا 11 شب سرکار بود و فقط برای استراحت ظهر به منزل
می آمد.برادرم هم که بعد از مدرسه بیرون از
خانه با دوستانش بازی می کرد.پدرم هم کلا با ما
زندگی نمی کرد.تولد در ماه مارس و تنهائی زیاد از من یک
آدم آرام و اهل مطالعه ساخته بود.در ضمن من زیاد اجازه
معاشرت با دوستانم را نداشتم زیرا مادرم به مردم آن
شهر اعتماد نداشت.ما در شهر هیچ خویشاوندی نداشتیم.
هنوز فضای تلخ و سرد آن روزها را از میان سالهای دور
حس می کنم.زندگی در یک زندان انفرادی.
کامی در شهری که کیلومتر ها از من دور بود کار می کرد.
او چند سالی بود که از همسرش جدا شده بود.کامی از
خودش خانه ای نداشت شبها را درخوابگاه یا منزل
خواهرش سپری می کرد.کامی بسیار آرم بود و شخصیت
جذابی داشت.به خوبی بلد بود جای خودش را در دل هر کسی که می خواهد
باز کند.او بسیار بااستعداد بود هنر و فنون زیادی
بلد بود.با ذهن خلاقی که داشت تقریبا می توانست هم چیزی
را که در اطرافش می بیند بسازد.کامی هم متولد
ماه مارس بود.من از کودکی علاقه خاصی به کامی داشتم.
همیشه و همه جا به دنبالش بودم و او هم با بی اعتنائی
خاصی از من استقبال می کرد

2 comments:

کمانگیر said...

ادامه دادی خبر بده.

NasiM said...

بله حتما.
البته اگر هر روز سر بزنی بد نیستااااا
:D